قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

1741

تاريخ الفي ( فارسى )

ظهور ابو زكريا « 1 » ، چنانچه ياد خواهيم كرد ان شاء اللّه ، آزاد شدند . چون اسفار بن شيرويه خاطر خود را از مهمّ طبرستان فارغ و مطمئن ساخت متوجه بلاد رى گشت و ماكان بن كاكى را گرفته باز به طبرستان مراجعت نمود و بعد از چند روز ارادهء تسخير قلعهء الموت كرد . والى آن ديار در آن وقت سياه جشم بن ملك ديلمى بود . چون اسفار از وضع آن قلعه دريافت كه گرفتن آن به جنگ ممكن نيست ناچار شروع در ملايمت و حيله كرده به پيش والى قلعه كس فرستاد كه : اگر تو اين قلعه را جهت اهل و عيال من واگذارى من به عوض آن تو را ولايت قزوين مىدهم . تا آنكه والى قلعهء الموت به اين معامله راضى شد . پس او را به قزوين فرستاد و اهل و عيال خود را با كسانى كه اعتماد بر ايشان داشت در قلعهء الموت جاى داد . چون قلعهء الموت را به تصرّف خود درآورد سياه جشم بن مالك ديلمى را از قزوين طلبيده به قتل رسانيد و از آنجا متوجّه سمنان گشت و در سمنان حاكم كوه دماوند اميركان به او ملحقّ گشت و محمّد پسر جعفر سمنانى خود را در قلعه رأس الكلب مضبوط ساخته پيش اسفار نيامد . اسفار از اين معنى بسيار رنجيده حكومت آن نواحى را به عبد الملك ديلمى داد . عبد الملك چون از گرفتن قلعهء محمّد جعفر عاجز بود با او در مقام مصالحه و دوستى درآمده حيله‌اى انگيخت كه محمّد جعفر او را به درون قلعه به مهمانى برد . آخر الأمر ، همچنين محمد جعفر اسباب مهمانى او مهيّا ساخته عبد الملك را به ضيافت طلب نمود و عبد الملك جماعتى از سرهنگان خود را همراه برده در بيرون قلعه گذاشت و خود تنها به اندرون رفت . محمد جعفر در كوشك خود نشسته بود و عبد الملك از پايين ساعتى با وى سخن كرد . بعد از آن ، محمّد جعفر او را بالا طلبيد . پيش محمّد جعفر نيز يك غلام بچه بيش نبود و باقى سرهنگان او تمامى پايين نشسته بودند . چون عبد الملك بالاى كوشك رفت . باز ساعتى به سخن مشغول شدند . محمّد جعفر شل بود عبد الملك فرصت غنيمت دانسته او را در همانجا بكشت و خود را با ريسمانى كه همراه برده بود ، از كوشك پايين انداخت و به مردم خود رسانيد . غلام بچه فرياد برآورد كه : امير را كشتند . چون مردم محمّد جعفر بالا رفتند او را كشته ديدند ، امّا چه فايده كه كار از دست رفته بود . پس ايشان از كوشك بيرون آمدند و هركس را از ديلمى در قلعه يافتند به قتل رسانيد . چون كار اسفار قوّت گرفت در عظمت و شوكت پاى نهاده بر امير سعيد نصر عاصى شده نام او را از خطبه بينداخت و تاج بر سر نهاده تختى زرّين جهت نشستن راست كرد . در اين اثنا خليفه ، المقتدر باللّه ، هارون پسر غريب را با لشكرى بسيار به حكومت قزوين فرستاد . نايب

--> ( 1 ) . مراد ابو زكريا يحيى پسر احمد بن اسماعيل سامانى است كه همراه دو برادر ديگر بر احمد بن سامانى عصيان كرد . شرح آن در صفحات بعد خواهد آمد .